لطفا در این هوای سرد به کارتن‌خواب‌ها نان و پناه بدهید
لطفا در این هوای سرد به کارتن‌خواب‌ها نان و پناه بدهید
كارتن‌خواب، بي‌پناه‌ترين آدم شهر ماست. آدمي كه تمام سال‌هاي عمرش؛ سال‌هاي كودكي تا همين ميانه جواني يا شايد ميانه ميانسالي، لگدهاي سختي از زندگي و حاشيه‌هايش خورده؛ لگدهايي كه خاطره‌اش، درد و ضرباني كه به دنبال آورد در تمام لايه‌هاي حواسش، تحقيري كه بر روحش تحميل كرد، نفرتي كه از «بودن»، از زنده بودن، از پدر بودن، از همسر بودن و از فرزند بودن بر احساسش تحميل كرد، قدم‌هايش را كشاند تا آخرين نقطه تقاطع مرگ و زندگي. و «كارتن‌خوابي»، چيزي جز ايستادن در تقاطع مرگ و زندگي نيست.

به گزارش سایت خبری مدآرا؛ دیشب دمای هوای تهران به منفی ۷ درجه رسید. در روشنایی روز هم هوا به حدی سرد بود که هر ثانیه تردد در خیابان‌ها، فقط میل رسیدن به یک سرپناه مصون از آخرین نفس‌های سرد زمستان را تقویت می‌کرد. موج هوای سرد که به سمت تهران جاری می‌شود، ما که خانه و کاشانه گرم داریم، فقط خبرش را می‌خوانیم و می‌شنویم و دوراندیشی می‌کنیم که برای ساعات سرد روز، چقدر بپوشیم که از گزند سوز در امان باشیم.

اما در کوچه و خیابان‌های همین شهر، مردمی هستند؛ اگرچه حالا و این زمستان، بسیار معدود، اما هنوز هستند در کنج‌های نادیدنی شهر که سقف‌شان آسمان است و بس. کارتن‌خواب‌ها؛ زنان و مردانی که به جبر زندگی؛ به جبر آنچه لرمانتوف؛ نویسنده روس؛ «شوخی زشت و مبتذلش» می‌خواند، به کوچه‌ها و خیابان‌ها رانده شده‌اند تا نحوست‌شان؛ به تعبیر خانواده‌ای که حتما در نگون‌بختی این مردان و زنان، سهم پرقوتی داشته، از دامان زندگی مادر و پدر و همسر و فرزند پاک شود. زندگی خیابانی کارتن‌خواب‌ها، همیشه، در همه ایام سال، پرمشقت و شایسته ترحم است اما هوا که سرد می‌شود، آن وقتی که همه آدم‌ها، از سوزی که بدن‌شان را می‌گزد، در خود کز می‌کنند و محتاج لیوانی چای داغ هستند که بتوانند قدمی از قدم بردارند، کارتن‌خواب که بدون هیچ حق انتخابی، خیابان‌نشین و بیابان‌نشین شده، محروم از حداقل‌ها؛ لیوان چای داغ که سهل است، نانی برای خوردن ندارد و لباس گرمی به تن ندارد و سرپناهی برای زندگی ندارد و اگر اسکناسی در جیب دارد، مزد زورِ کاویدن زباله‌خانه‌های ماست که تکه‌ای قابل فروش از دل‌شان بیرون کشیده و آن تنها اندوخته هم فقط چند ساعتی کنج جیبش می‌ماند تا برسد به دست ساقی که احوال کارتن‌خواب را بسازد.

کارتن‌خواب، بی‌پناه‌ترین آدم شهر ماست. آدمی که تمام سال‌های عمرش؛ سال‌های کودکی تا همین میانه جوانی یا شاید میانه میانسالی، لگدهای سختی از زندگی و حاشیه‌هایش خورده؛ لگدهایی که خاطره‌اش، درد و ضربانی که به دنبال آورد در تمام لایه‌های حواسش، تحقیری که بر روحش تحمیل کرد، نفرتی که از «بودن»، از زنده بودن، از پدر بودن، از همسر بودن و از فرزند بودن بر احساسش تحمیل کرد، قدم‌هایش را کشاند تا آخرین نقطه تقاطع مرگ و زندگی. و «کارتن‌خوابی»، چیزی جز ایستادن در تقاطع مرگ و زندگی نیست. خیلی از کارتن‌خواب‌ها، وقتی به این تقاطع رسیدند و می‌رسند، خسته از همه آنچه پشت سر گذاشته‌اند، خسته از همه رانده‌شدن‌ها و محروم‌شدن‌ها، چشم را بسته‌اند و می‌بندند برای سقوط آزاد. دقیقا سقوط آزاد. اما در آن آخرین لحظه قبل از بستن چشم‌های‌شان، قبل از آنکه روح‌شان از قالب تن رها شود، نیم‌نگاهی به پشت سر دارند نه برای آنکه ببینند احوال‌شان چطور گذشت. تاریک روشنای پشت سر را نگاه می‌کنند در حسرت دستی که به سوی‌شان دراز شده باشد و بخواهد آنها را در این لحظه؛ در این آخرین لحظه، از قطعیت سقوط منصرف کند. این دست‌ها، این مهربانی‌ها، از خیلی‌هاشان دریغ شد. خیلی‌هاشان آن آخرین لحظه را منتظر شدند و منتظر شدند و منتظر شدند و ناامید از آنکه حتی دل یک نفر هم نتپید برای زنده‌بودن‌شان؛ زنده‌بودن این جسم فرتوت از درد. و آن وقت بود که خود را به عدم سپردند و دیگر هیچ نشانی باقی نبود از این همسر و از این پدر و از این فرزند. امسال، سر این تقاطع، عده خیلی کمتری ایستاده‌اند و عده خیلی بیشتری، یک سقف اجباری بنا به توفیق اجباری درمان اجباری بالای سر دارند. اما همان تعداد کم، چشم‌های‌شان منتظر است. منتظر دست‌های یاریگر، منتظر نگاه‌های همراه و خالی از قضاوت. قدم‌های ما، قرص است. دست‌مان را به سمت نگاه‌های لرزان‌شان دراز کنیم و از سقوط، نجات‌شان دهیم.

  • منبع خبر : اعتماد