دخترک نشاکار به سرعت از خواب برمیخیزد، تند تند کارهای خود را انجام می دهد تا به موقع حاضر شود.
برادر و زن برادرش در آستانه در منتظرند، در را می زنند!
صدای در زدن داداش خود را می شناسد.
داداش اومدم، عروسک پارچهای خود را غرق بوسه می کند و آن را کنار بستر مادر مریضش می گذارد.
مادر چشم باز می کند،
دخترم؛ از برادرت دور نشو، کلاهت را با خودت ببر آفتاب گونه های قشنگت را نسوزاند، دخترم، زود برگرد!
از دیشب تا حالا دلشم شور می زند.
دخترک گفت، نگران نباش مادر، صاحبکارمان امروز حقوق هفته ام را می دهد، برگشتنی باهم میریم درمانگاه، می گویند دکتر جدیدی اومده، این بار همه داروهایت را میگیرم، به زودی خوب می شوی…
می خواهد برود که نگاهش دوباره به چهره عروسک میافتد، عروسک این بار به چهره دخترک زل زده و به طرز عجیبی نگاه می کند. دخترک مات و مبهوت، دل رفتن ندارد.
دوباره صدای در زدن داداش افکار دخترک را پراند، خواست برود که نخ کاموای آستین عروسک به انگشت پایش گیر کرد.
دوباره برگشت، عروسک را در بغل گرفت، صورت مادر را بوسید، و زود به سمت در دوید.
کجایی آجی؟ مینی بوس الان حرکت می کند، این را برای چه آورده ای؟!
دخترک عروسک را سخت به سینه خود چسباند و به سرعت به سمت جاده دوید.
سر جاده شهرک کولهجاز، مینیبوس پر از زن و کودک شالی کار در آستانه حرکت بود.
دخترک کلاه حصیری خود را روی روسریش انداخته بود و بر صندلی تکی مینی بوس کنار پنجره نیمه باز نشسته، عروسک کاموائیاش را در بغل گرفته و غرق افکار خود بود.
شاید به این فکر بود که چگونه عروسک را از مزرعه دار پنهان کند تا بهانهای برای غر زدن بی امانش نشود.
مینی بوس جاده تنگ و باریک شهرک را پشت سر می گذاشت نسیم مرطوب و شرجی امّا خنک سحرگاهی از میان پنجره، صورت دخترک را نوازش می داد، چشمان زیبای دخترک سنگین شده و پلکهایش روی هم افتاده بود. آنقدر خوابش سنگین شده که متوجه دست اندازهای جاده کمربندی شوشتر نشده بود.
در عالم خواب کودکانه، متوجه تکان های شدید مینی بوس نشد. ناگهان عروسک از دستش افتاد و کلاه حصیری از پنجره به بیرون پرت شد. دخترک وحشت زده بیدار شد، صدای جیغ زنان، ضربه های پی در پی و باران تکه های شیشه…
سفت به دسته صندلی جلو چسبیده بود و صدا می زد داداش، داداش، داداش،
ای وای خدا، صدای بوقِ وحشت و غرش کامیون می آید. کامیون بی امان آهن پارهها را در می نوردد…
لحظاتی بعد پیکر بی جان دخترک کنار عروسک کاموایی زیر تلی از آهن و صندلی های خونین پیدا می شود.